تبلیغات
مردمان سپید - کسی که برای انقلاب خیلی کتک خورد
مردمان سپید
به روستای باصفای سنگ سفید خوش آمدید
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


روستای سنگ سفید یکی از توابع شهرستان خوانسار در 5کیلومتری این شهر واقع شده است و علت نامگذاری این روستا به این نام به دلیل وجود سنگ بزرگ چخماقی واقع در تپه مشرف به روستا است که به عنوان یک نظر گاه یا قدمگاه و مکانی که کراماتی از اهل بیت در آن دیده شده تقدس خاصی برای مردم روستا دارد.
شاخص ترین ویژگی این روستا وجود 14شهید بزرگوار در آن است که مایه سربلندی و عزت مردم این روستا هستند.
این وبلاگ نیز به عنوان اولین وبلاگ معرفی این روستا و در امتداد اهداف عالی این شهیدان بزرگوار ساخته شده است و امید واریم که شما نیز ما را در این راه یاری کنید.
همشهری های محترم میتوانند مطالب و نظرات خود را از طریق نظرات وبلاگ و یا از طریق ایمیلsangsefidi92@chmail.irدر اختیار ما قرار دهند.
نظرات شما سبب دلگرمی ماست،منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم.

مدیر وبلاگ :اینجانب
نویسندگان
نظرسنجی
شما جزء کدام دسته هستید








 به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهرستان خوانسارچشمه سار، شهید جمشید خراسانی در خانواده ای متدین و ولایی در سال ۱۳۴۵ در روستای سنگ سفید خوانسار دیده به جهان گشود او که در محیط با صفا و خالصانه روستا رشد کرده بود محرومیت و مظلومیت مردمان دیار خود را از نزدیک شاهد بود، او از همان اوان جوانی با روحیه ای انقلابی خط سرخ زندگی خود را رقم زد و بالاخره در سال ۶۱در عملیات محرم به شهادت رسید.

در گفتگویی کوتاه پای صحبت های مادر بزرگوار شهید جمشید خراسانی نشستیم.

-    چشمه سار: از دوران کودکی و نوجوانی شهید برای ما بگویید.
۷ سال داشت که به مسجد می رفت و نماز می خواند، اطرافیان با تعجب سوال می کردند که او چطور نماز می خواند؟ نمی دونست نماز چی هست، می دید مردم نماز می خوانند او هم به مسجد می رفت و نماز می خواند، زمانی هم که بزرگ تر شد ....


برای خواندن ادامه مصاحبه به سایت خبری چشمه سار شهرستان خوانسار مراجعه کنید 
و یا
ادامه مطلب را بخوانید
7سال داشت که به مسجد می رفت و نماز می خواند، اطرافیان با تعجب سوال می کردند که او چطور نماز می خواند؟ نمی دونست نماز چی هست، می دید مردم نماز می خوانند او هم به مسجد می رفت و نماز می خواند، زمانی هم که بزرگ تر شد هر هفته به نماز جمعه می رفت. هر جایی هم که زیارت بود می رفت فقط مکه و کربلا نرفت.

در دوران مدرسه هم معلمی داشت که اهل شیراز بود و به دلیل اینکه جمشید انقلابی بود او را خیلی کتک می زد و به جمشید درس نمی داد جمشید هم خودش هر چه را که بچه های دیگر می خواندند او هم می خواند و تکرار می کرد و خودش درس هایش را را می خواند، زمانی هم که امتحان داد قبول شد.
آن معلم شیرازی از خوانسار رفت و زمانی که جمشید کلاش هفتم یا هشتم بود روزی به خوانسار برگشت در حالی که با عصا حرکت می کرد. وقتی آمد دست در گردن جمشید انداخت و گفت: تو را به خدا من را ببخش من تو را کتک می زدم، یکسال است که دچار بیماری شده ام و شروع به گریه کردن نمود و خانواده ام از دستم رفتند، آن زمان انقلاب شده بود، جمشید هم امد و با او دست داد.

-    انقلاب شده بود روی دیوار ها مرگ بر منافق و مرگ بر روزه خوار می نوشت ، او را می گرفتند و کتکش می زدند.
به مسجد می رفت و اذان می گفت باز هم کتکش می زدند، اعلامیه آقا را پخش می کرد کتکش می زدند، برای انقلاب کتک های زیادی خورد.

آن زمان در خوانسار در منزل آقای اردویی درس می خواند چون پدرش برای آنها کار می کرد، جمعه به جمعه به خانه می آمد با پسر آقای اردویی دو نفری درس می خواندند وقتی آقای اردویی می آمد و نمرات آنها را نگاه می کرد می گفت: من این قدر به شما خدمت می کنم ببینید این بچه روستایی نمره می آورد اونها هم خیلی به او توهین می کردند بعد یکسال هم به منزل یکی از اقوام رفت وقتی دوستانش از او سوال می کردند که چرا نمی آیی می گفت: شما به من توهین می کنید، حتی یکسال هم مردود نشد، عادی درس می خواند اما قبول هم می شد، هم درس می خواند و هم کار می کرد.

-    چشمه سار: از خصوصیات اخلاقی و رفتاری شهید در کودکی و نوجوانی و جوانی برای ما بگویید.
خوانسار درس می خواند به او پول می دادیم برای کرایه ماشین و رفت و امدش با آن کتاب و قران می خرید، علت این کار را از او سال می کردیم می گفت برای باز شدن روحیه ام پیاده از روستا به شهر می روم و با آن پولی که داده اید کتاب و قرآن می خرم.

وقتی به خانه می آمد می خندید و می گفت مامان شما را به زیارت مکه می فرستم، منم به پشتش می زذم به شوخی می گفتم تو می خواهی من را بفرستی مکه؟ می گفت: حالا می بینی من تو را همه زیارتگاه ها می برم. همین طور هم شد. ۱۶ سالش بود، سنش کم بود اما حافظه و عقل و شعورش خیلی زیاد بود.

خانه درست می کردیم به او و برادرش می گفتم بیایید کمک کنید، می گفت بیاورید تا بنویسم من خانه نمی خواهم، خانه من جداست، من خوب متوجه نمی شدم می گفتم خانه تو کجا جدا هست؟ می گفت: من خانه نمی خواهم. منظورش خانه آخرتش بود که آن را درست کرد.

عروسی یکی از اقوام بود گفتم مادر بیا، به جای مراسم عروسی به جمکران رفت. از شب چهارشنبه تا شب جمعه سه شب در جمکران می ماند و بعد می آمد. مراسم عروسی برادرش هم نبود، چهل شب چهارشنبه به جمکران می رفت و می گفت تا حاجتم را نگیرم دست بردار نیستم.

سال دوم دبیرستان بود با پای پیاده از سنگ سفید به  خوانسار می رفت، کرایه راه را به او می دادیم اما او آن را برای خرید کتاب مصرف می کرد، کتابخانه خوانسار یا جای دیگری را نمی دانم به او داده بودند، می گفت:  صبح زود بروم کتابخانه را باز کنم . کارهای زیادی انجام می داد اما یادم نمانده است.

shahid930322 کسی که برای انقلاب خیلی کتک خورد

-    چشمه سار: رابطه اش با خانواده چطور بود.
با خواهر وبرادرش خوب بود، یک جفت کفش برای خواهر کوچکش خریده بود که آن را من نگه داشتم . شهید که شد بعد از چند سال کفش ها هم برای خواهرش کوچک شد اما من هنوز آن کفش ها را نگه داشتم. به قد و اندازه و سن کوچک بود اما بزرگ بود.
کارگری می کرد، یک دفعه که آمده بود دیدم پتو به همراهش است گفتم چه قدر خریدی، گفت: چند روزاست که کار کردم دادم پتو خریدم.

-    چشمه سار:عکس العمل شما و خانواده زمان رفتن او به جبهه چگونه بود.
رشته تحصیلی اش علوم انسانی بود من هم  خوب سواد نداشتم که ببینم چه کاری انجام می دهد، چند مرتبه رفت و آمد و آخر هم شهید شد، یک بار رفت جبهه ۳ ماه آمدنش طول کشید، وقتی برگشت از من پرسید مادر، مادر بزرگ چند سال سن دارد گفتم نمی دانم ۷۰ یا ۸۰ سال سن دارد، گفت چه کارهایی انجام داده. گفتم بچه داره، خونه داره؛ زندگی داره. پرسید خوب اگرآدم زودتر از این دنیا بره چه اتفاقی می افته.

می گفت آدم اگر شهید بشه خیلی خوب است من هم به او می گفتم چرا مرتب از این حرف ها می زنی. می گفت: حالا مادر بزرگم چند سال مونده چه کار کرده حالا ما بمونیم و ۸۰ سال هم عمر کنیم. مرتب از من اجازه رفتن به جبهه را می خواست که من مخالفت می کردم.
یکبار آمد و گفت مادر می خواهم بروم جبهه اگر بگویی برو می روم و اگر هم بگویی نرو نمی روم ، صبحش رفت  و بعد یکی از دوستانش آمد و پیغام جمشید را رساند، انگار همه بدنم لمس و یخ شد.

منطقه که رفت دو بار مرخصی آمد آخرین باری که آمد اینجا نماز می خواند، من و پدرش هم مرتب به صورتش نگاه می کردیم وقتی جا نمازش را جمع کرد به پدرش گفتم چرا این قدر به صورت جمشید نگاه می کنی؟ گفت: جمشید چهره خاصی پیدا کرده، نمی دانم چرا دلم می خواهد مرتب به چهره اش نگاه کنم، آن بار دفعه آخری بود که امد و دیگر برنگشت و یک ماه بعد هم شهید شد.

-    چشمه سار: خبر شهادت را چطور به شما دادند و عکس العمل شما چطور بود؟
جنازه اش را اشتباه برده بودند شیراز و به ما هم نمی گفتند همه می دانستند جز خود ما، هیچ کدام خبر شهادتش را نمی دانستیم ، مرتب از ما سوال می کردند که جمشید نیامد؟
وقتی شنیدم خوب خیلی گریه کردم، خوب گذراندیم ، خوب سخته. بعد از سی سال هنوز هم سخت است.

در منطقه عین خوش افتاده بود در آب بعد از چند روز اشتباه جنازه اش را برده بودند شیراز و از شیراز هم به خوانسار آوردند.
وقتی بدنش را نشان دادند دستش را که در آوردند نگاه کنم ، دیدم دست و پایش پر از حنا است . پرسیدم چرا حنا گذاشته. جواب دادند این حنا را گذاشتند برای این که مثل حضرت قاسم علیه السلام شهید شوند، همه دست و پایش حنا بود.

-    چشمه سار:خاطره ای بعد از شهادت جمشید از او دارید.
سال گذشته برای جراحی به اصفهان رفتم. وقتی عمل کردم خیلی خطرناک بود، همه گریه می کردند. خون از بینی و گلو و چشمم می آمد و می گفتند که از بین می روم. نیمه شب بود شوهرم و برادر شوهرم و دخترم بالای سرم بودند و گریه می کردند، یک بار احساس کردم دستی آمد روی صورتم چشمم را باز کردم دیدم کسی نیست، سه بار این قضیه اتفاق افتاد، دوباره در حال خواب و بیهوشی بودم دیدم دستی روی صورتم آمد دیدم یک نفر با چفیه به گردنش و لباس سربازی به تنش ایستاده وقتی چشمم را باز کردم رفت. به هوش آمدم گفتند خانم خراسانی به هوش آمد، همه ذوق کرده بودند، بچه ام من را شفا داد.

-    چشمه سار:به جوانان چه سفارشی دارید.
من به جوانان سفارش می کنم که مثل شهدا انقلابی باشند، مثل شهدا با نماز و با خدا و با ایمان باشند.





نوع مطلب : شهید نوجوان جمشید خراسانی، شهدای روستا، 
برچسب ها : مصاحبه با مادر شهید جمشید خراسانی، مصاحبه جالب با مادر شهید، کسی که برای انقلاب خیلی کتک خورد، شهدای روستای سنگ سفید، مردمان سپید،
لینک های مرتبط : چشمه سار،
          
شنبه 24 خرداد 1393
چهارشنبه 7 آبان 1393 12:27 ق.ظ

عبدالرضارا همه میشناسند پس چرا این پسرانشان حرمت خون شهیدان راندارند
چهارشنبه 7 آبان 1393 12:21 ق.ظ
شما اول اطلاعات دقیق کامل داشته باش بعدأنظربده همه ماه شمارامیشناسیمهم شهیدان عزیز یه کایکبرای ماعزیزند
یکشنبه 19 مرداد 1393 11:43 ق.ظ
سلام امروز برای اولین بار وقت کردم به وبت سر بزنم ببخش خیلی خوبه ولی کاش یه کم تصاویر را با ظرفیت کم میذاشتی تا صفحه زود لود بشه موفق باشی و در ضمن چرا لینک پیوند روزانه نداری گذاشتی وب منم بزار یا حق
اینجانب
سلام خیلی ممنون از حضورتون خوشحال شدم چشم سعی میکنم پستای بعدی رعایت کنم.
درباره پیوند هام به چشم ممنون باز هم سر بزنید
پنجشنبه 29 خرداد 1393 04:23 ب.ظ
سلام بر خانواده‌های شهدا بوسه میزنم دستان مادران وپدران عزیز. شهدا را. خصوصامادرجمشید نوجوان. روحش شاد قرین شهدای کربلا انشاالله. ممنون ازشما خدا خیرتان دهد
اینجانب
ممنون همچنین
سه شنبه 27 خرداد 1393 11:04 ب.ظ
چندنفر از عزیزان ما در اوایل انقلاب به خاطر انقلابی بودن وپیرو خط امام بودن خیلی کتک خوردن شهید جمشید خراسانی و شهید علی زمانی و برادر پاسدار غلامعلی زمانی و....
اینجانب
قطعا همین طور است اجر تمامی این عزیزان با سرور شهیدان
سپاس
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:58 ب.ظ
سلام و خسته نباشید من از تهران هستم .از شما خواهش میکنم از پدر و مادرهای شهدای دیگر هم اگر در قید حیات هستند تصویر و خاطره تهیه کنید.واز این فاصله دور دست دایی و زن دایی عزیزم را میبوسم.
اینجانب
سلام ممنون
ان شاء الله تصمیم داریم با کمک خانواده های شهدا و همکاری همشهریهای عزیز و مخاطبان این وب بانک اطلاعاتی از تمامی شهدای روستا تهیه کنیم شما هم می توانید در این راه ما را یاری کنید.
سپاس
سه شنبه 27 خرداد 1393 07:47 ب.ظ
سلام. اول ازهمه تبریک میگم به شما. به خاطر انتخاب برتر وبتون و تشکر میکنم از کامنتی که گذاشتید. براتون آرزوی موفقیت سربلندی. میکنم. امیدوارم. دعای خیر خانوادهای شهدا بدرقه راهتان باشد
اینجانب
سلام و خیلی ممنون از حضور و نظرتون همچنین
دوشنبه 26 خرداد 1393 09:13 ب.ظ
کجا دانند حال ما سبک بالان ساحلها. شهدا. سبک بالان ساحل غیرت مردانگی بودند.
اللهم صلعلا محمد وال محمد
اینجانب
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اجرتان با شهدا
دوشنبه 26 خرداد 1393 09:08 ب.ظ
سلام دوست عزیز متشکرم. از مطالب زیبای شما خیلی جالب برای من که تهران هستم. همیشه به وب شما سرمیزنم تا از مطالب جدید شما باخبر بشم. خصوصا در مورد شهدا. ولی ای کاش ای کاش آن مخاطب هزار اسم. کمی منطقی بود. وفرهنگ نظر دادن یاد می‌گرفت وپر آکنده بی محتوا حرف نمیزد
اینجانب
سلام خیلی ممنون باعث خوشحالی
و ای کاش.....
دوشنبه 26 خرداد 1393 09:26 ق.ظ
سلام دوست عزیز پست شما به عنوان پست برتر در خوانسار بلاگ کار شد وحرف ما جامعه وبلاگی استان اصفهان آن را به عنوان پست برتر از خوانسار بلاگ منتشر کرده است.موفق و مؤید باشید در پناه خدا.
اینجانب
سلام ممنون از اطلاع رسانیتون
دوشنبه 26 خرداد 1393 09:22 ق.ظ
سلام دوست عزیز پست شما در خوانسار بلاگ کار شد و جامعه وبلاگی استان اصفهان آن را به عنوان پست برتر کار کرد .منتظر پست های زیبای بعدی شما هستیم موفق و مؤید باشید.
اینجانب
سلام ممنون ان شاء الله
یکشنبه 25 خرداد 1393 10:53 ب.ظ
سلام وخسته نباشید چقدر خوبه که این مطالب درج میکنیداینها پیامهای فرهنگی. که. داره به فراموشی سپرده میشه. وچه زیباست پرداختن به خانوادهایی که مدیون صبرو تحمل. انهاییم.. خیلی جالب بود تشکر
اینجانب
ممنون حق باش شماست
شنبه 24 خرداد 1393 11:57 ب.ظ
سلام خواهر گرامی من این خانواده بزرگوار را می‌شناسم در مراسمهای شهدا دیدمشون. دست این مادر عزیز را میبوسم. ع،از خوانسار.
اینجانب
سلام ممنون و در پناه خدای شهیدان
شنبه 24 خرداد 1393 11:46 ب.ظ
-زیر بارند درختان. که تعلق دارند. ای خوشا آن سرو که از بار غم آزاد آمد روح این شهید. بزرگوار شاد. خیلی جالب بود ممنون ازشما
اینجانب
شهدا شمع محفل بشریتند(امام )
سپاس
شنبه 24 خرداد 1393 11:39 ب.ظ
فدای صورت نورانی همه پدر مادرای شهدا بوسه بر دستان همشون
'
اینجانب
سپاس
شنبه 24 خرداد 1393 11:28 ب.ظ
واقعا افتخار میکنم که چنین فردی دایی من هست.
درست است که هیچ گاه اورا ندیدم اما همیشه توی بهترین لحظه های زندگیم وجود اونا احساس کردم.
همیشه وقتی این افراد کنارمون هستن قدرشونو نمیدونیم اونا کسایی بودند که معنای درست زندگی کردن را به ما میفهمونند کسایی بودند که با رفتاراشون چیزی را میفهمونند که خیلی کم تو زندگی هامون استفاده می کنیم
وخودمون میخوایم نسبت به اونا بی تفاوت باشیم وقتی مادرم از بچگی با یاد دایی جمشیدم منو بزرگ کرد
انگار یکی همیشه منو کمکم میکرد تو کارام.
حالا از دختر خاله ی عزیزم خیلی ممنونم که چنین کامنت زیبایی امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم.
اینجانب
سپاس از پیام زیبات همین طوره امید وارم هممون بتونیم ادامه دهنده راهشون باشیم
باز هم ممنون عزیزم
شنبه 24 خرداد 1393 11:17 ب.ظ
سلام ممنون تصاویری که نگذاشتیدمطالب جالبخواندنی5254
اینجانب
سلام
نظر نامفهوم بود
شنبه 24 خرداد 1393 11:10 ب.ظ
خداوندا ما را شرمنده شهدا نکن .واقعا شهید بزرگوار با سن کم دنیایی از فهم وکمالات را داشتند.امیدوارم نوجوانان امروزی از شهید وشهدای گرانقدر الگو بگیرند .
اینجانب
درسته و به سن کم ایشون فضای روستایی و محدودیت های آن را هم اضافه کنید واقعا ایشون از نظر بصیرت برای ما الگو هستند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پخش زنده حرم وصیت شهدا